قصه تازه‌ای دارم

می‌دانی
من از به زنجیر کشیدن محبت نفرت دارم
بیا از این شهر برویم
لبخند مردم خون‌خوار این شهر بوی غم می‌دهد
این مردم ما را در مرداب اشک‌هایمان به عمق تباهی خواهند کشید
حتی گرگ‌ان این شهر نیز گریان‌اند
خورشید هم هر روز بدون لبخند طلوع می‌کند
می‌خواهم آن‌چنان از این شهر بروم گویی تو در انتهای راه ایستاده‌ای
می‌دانی، من از تلاش هرروزه برای خوشحالی تو با حسرت نداشته‌ها بی‌زارم
آخر می‌دانی، می‌خواهم ساده پروانه‌ای هدیه‌ات دهم
بیا برویم تا رد پای عروس‌های دریایی را نشان‌ات دهم
نشان‌ات دهم که تا هزارسال همه شب‌های تابستان طولانی‌اند
دست‌ان مرا بگیر و برویم جایی که همه رنگ‌های آبی به دنبال پیراهن‌ات می‌آیند
جایی که محبت کورمان می‌کند
بیا تا دوباره یادت بیاندازم چگونه به رزهای سفید اعتماد کنیم
من هر روز دعا می‌کنم درخت‌ان هم بتوانند ترانه بخوانند
آخر می‌دانی، سال‌هاست که از نیلوفر هدیه درخت کهن‌سال مراقبت می‌کنم
همان درخت کهن‌سالی که می‌گفت منجی‌ای می‌آید تا بی‌ریشه‌ها را تبر زند
پس بیا تا دست‌هایمان را در خاک و چشم‌هایمان را در آسمان بکاریم
این راز را نیلوفر گفته بود … سبز خواهیم شد
می‌خواهم هر شب از لبخندات، دانه دانه بچینم و
به دور قلب‌ام، از نگاه‌ات لالایی بخوانم و
اطلسی‌ها از نبض صدایت سرگیجه بگیرند تا
زندگی به دور ما بچرخد
ما از شب و تاریکی رهاییم
می‌خواهم از آرزوی رنگین‌کمان‌ها برات پیراهنی بیاورم
نخواب ای نازنین
قصه تازه‌ای دارم
هیچ تا به حال دیده‌ای که نجوای نسترن‌های دل سبز بیشه، باد را چگونه از خود بی‌خود می‌کند و
باد به موهایت پناه می‌آورد؟
گوش کن نازنین نسترن‌ها
از مهمانی چکاوک‌های سحر و راز طلوع طلایی خورشید می‌خواهم برایت بگویم
می‌دانستی خورشید دل طلایی‌اش را به چشمک ستاره‌ها باخته است و
به دنبال آن‌ها طلوع می‌کند؟ و صبح، گنجشک‌ها برای دل خورشید از ستاره‌های دیشب می‌خوانند و ستاره‌ها هر شب تو را تماشا می‌کنند؟
ستاره‌ها شب‌ها چشمک نمی‌زنند، بلکه نگاهشان را از تو بر می‌دارند و ماه را می‌پایند
آخر ماه با نزدیک شدن خورشید دل‌اش را می‌بازد و محو می‌شود،
و ستاره‌ها
به دنبال تو
از خورشید می‌گریزند

ای نازنین ستاره‌ها
حالا تو نگاه کن
قصه تازه‌ای دارم

Thursday August 14, 2014