زمزمه

من لبان سردم را
در میان همهمه نگین‌های چشمان و گردن‌بندات گم کرده بودم و
بغض آینه دستان ما
زیر طاقچه کبود قلب‌ات
ستاره‌های لحظه‌های صدایت را می‌شکست؛
چشم دوخته بودم به انتظار نگاه تو
پرده آبشار موهایت را کنار زدم
و تو
پنجره لبخندات را گشودی
و نور
به مهمانی رنگین‌کمان پروانه‌های نبض‌های ما می‌آمد
که تو زمزمه کردی
دوباره بخوان، امشب باران می‌بارد

Tuesday November 26, 2013