راز طوفان

یک شب باران با یک سبد ابر به خانه ما آمد
با یک دست‌ام بی‌تابی قطرات‌اش را به قلب‌ام زمزمه می‌کردم
با دست دیگرم پریشانی موهای تو را
آن شب باد هم تا پشت پنجره آمده بود
او هم گلدان‌های کتار پنجره را نوازش می‌کرد
و شمع‌های گوشه طاقچه سکوت کرده بودند

آن شب ماه از گوشه لبان تو به آسمان فرار کرد و ستاره‌ها هم از چشم‌هایت
اگر طمع آغوش نفس‌هایت آشنا نبود ردپای اشک‌های دل‌ام را که پاورچین پاورچین بین چشمک ستاره‌ها و چشم‌هایت لحظه‌ای به جای می‌ماندند را گم کرده بودم

آن شب تپش مرواریدهای قلب‌ات با دوتایی ضربان قلب‌ام، باران و مرا به یاد موج‌های دریا انداخته بود و
تو مثل همیشه آشنا
هم‌آوازی خاطرات ساحل را شروع کرده بودی

اما امشب
بوی نوازش‌های چشم‌هایت با موهایت و اشک ستاره‌ها و سکوت ساحل آشنا نیست

من راز موج ضربان بی‌تابی قلب‌هایمان را
هر شب، گوشه طاقچه، به چشمک شمع‌ها زمزمه می‌کنم
اما هنوز ابر و باد و باران از خانه ما دورند
من به راز طوفان قلب‌ها ایمان دارم

Monday June 24, 2013