من به دنیا آمده‌ام تا آرامش زمین باشم

سیصد سال تنهایی
وای بر من، دلم می‌لرزد از پریشانی
دستان‌ام سرداند
وه چه زیبا بود گمراهی، بی‌تابی و دل بیداری
آه دوباره چشمان‌ام گریان‌اند
دو دریا گلایه، یک سبد آغوش، ستاره‌های پاییزی آتشین
ای وای از چشمانی پر انتظار و سرخی شب‌هایی دورانی و
یک کوه عطر نرگس‌هایی غریب، ای وای دریا گریان بود، خورشید مدهوش
صدای شکوه تولد تو
ای وای باز هم زمستان‌هایی خیالی، تولد تو و پرستوهای طوفانی ویرانی

این کلبه، متروکه‌ای بود گوشه دل‌های بسته
وه ببین چراغش چه کودکانه، صدا می‌زند بنفشه‌ها را، بهار را
ای کاش هر آرزویی طعم اشک‌های تو را می‌داد

راستی شنیده‌ای دیشب پروانه به جستجوی قاصدک‌ها می‌سوخت؟
بیشه می‌گفت: درخت کهن‌سال یک رنگین‌کمان سبز تر شده بود
مسافر برکه می‌گفت: ای کاش جوانی قاصدک‌ها به رنگ درختان بی‌برگ نسوخته بود، تا
پروانه‌ زنده می‌ماند
پریشان می‌ماند

نمی‌دانم …. شاید

فردا می‌خواهم به خاک بگویم تا گیلاس‌های محبت را دانه دانه بچیند
تا که شاید آینه دل آسمان نشکند …. ابرها دل‌گیرند …. کفرگو می‌شوند
می‌خواهم یک آغوش سنگی از خاطرات، کنار گلزار بسازم و یک ترانه بی‌رنگ
همانند صدای پای سایه‌ها
تا راهنمای روح زمین باشم

امان
امان از دوری نگین‌های فانوس سالگرد زیبایی
ای وای امسال هم ماهی چشم به راه خواهد ماند
می‌گویند: اگر کفش‌دوزک‌ها دعا کنند، آسمان مرواید می‌بارد، تا
شاید لحظه‌ای دل‌تنگی و صداقت، آرام بگیرند

می‌دانی؟
من به دنیا آمده‌ام تا آرامش زمین باشم
صدایم کن
صدایم کن، و بگو که دیده‌ای رقص قاصدک‌ها را
من برگ سبزی را دیده‌ام که آغوش پاییز بود و ملودی سکوت شاپرک‌ها
گل عجیبی را دیده‌ام که جز اشک‌های درخت کهن‌سال تسکینی نداشت و
برگان درختی که از اشک‌های درخت، عطش شوق آغوش هم‌نوعان سبزشان را داشتند
عجیب بود و کهن‌سال
من ارتفاعی را می‌شناسم که تسکین شاپرک بود و رویای آب

بگو تو هم با هر نفس پاییز آه می‌کشی و شاد می‌شوی
من چشمان آهویی را دیده‌ام که طاقت خداحافظی از محبت به آشوب تاریکی را نداشتند و
دستان برف را که برای طاقت دل بیشه به‌هم فشرده‌تر می‌شدند

بگو
بگو دریا با تو چه کرد؟
یادم هست هنوز رنگ عالم در چشمان شقایق را
یادم می‌آید آسمان می‌سوخت …. به رنگ شرابی مهر
گم‌شده‌ای دارم به رنگ ستاره‌ای غمگین …. آشفته …. خیالی
می‌سوزد جانم هنوز
بر چهره‌ات شادمانی‌ست، در نقاب غم
پنجره قلبت را شانه به شانه رویاها باز کن و
به ویرانی ظلمت دستان‌ات بخند
آه می‌سوزد جانم هنوز

امشب می‌خواهم به عیادت دریا بروم
آسمان می‌گفت: صبح بازهم باد در آینه خود را دیده بود و
دریا می‌خواست به پیشواز او برود
تو هم بیا
تو هم بیا
تو هم بیا

Wednesday September 28, 2011