باران، آغاز به پایان

آنان که رسم آغاز می دانند
باد را بنام آرزو، به نوازش قاصدک ها می خوانند
سیاهی را بنام شادی، بر چهره شقایق ها می خوانند
وهم تاریکی را بنشان آغوش، بر تن سوزان دشت در گوش ابرها می خوانند
خیال را به همراهی شوق تپش، در ترانه نبض قناری ها می سروایند
و آنان که پایان را رسم آغاز می دانند
ترانه آغوشی را بنام شادی، به نوازش تن سوزان شان، شوق آرزو می خوانند و
سیاهی را به همراهی نبض قاصدک و بالین دشت، در گوش ابر و باد می خوانند و
باران می بارد
ترانه باران را آغاز، با وهم تاریکی آرزویی و خیال آغوشی، به شادی پایان می سرواید

Saturday July 10, 2010